X
تبلیغات
رایتل
پری دریایی
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1387

یکی بود، یکی نبود.

روزی روزگاری نه چندان دور، مرد بی نامی بود که در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه با همسرش زندگی میکرد. در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ی قصه ی ما، آقای بی نام، نه دیوانه بود و نه عاقل. او نه زیبا بود و نه زشت. نه بلند و نه کوتاه. نه چاق و نه لاغر. نه عجیب بود و نه معمولی. نه ساده بود و نه پیچیده. هیچ کس نمیدانست و نمیتوانست آقای بی نام قصه ی ما را توصیف یا نقاشی کند. تنها مشخصه ی شاخص آقای بی نام قصه ی ما این بود که او دل نداشت و تا جایی که به یاد می آورد هیچ وقت عاشقی را تجربه نکرده بود. آخر، سال ها پیش ، قبل از آنکه آقای بی نام قدر عاشقی را بداند و دوست داشتن را بشناسد و احساسات را تجربه کند، همسرش قلب او را از او گرفته بود و آن را در صندوقچه ای گذاشته و به صندوق قفل محکمی زده بود. هیچ کس نمیدانست همسر آقای بی نام قصه ی ما چرا این کار را کرده بود. شاید این رسم زندگی مشترک در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه بود. صندوقچه ی قلب مرد قصه ی ما همیشه روی تاقچه نشسته بود و همسر مرد کنار شومینه همواره از صندوقچه و کلید آن که از گردنش آویزان بود مراقبت میکرد.

هر شب ، هنگامی که آقای بی نام قصه ی ما احساس پوچی میکرد ، با التماس رو به همسرش میکرد و از او تمنای کلید صندوقچه ی دلش را میکرد. و همسرش هر بار خواهش او را رد میکرد و به او یاداور میشد که قلب مرد اسباب بازی نیست و نباید از صندوقچه بیرون بیاید. و هر بار مرد با صدای بدون احساسش به همسرش میگفت که جقدر درونش خالی است و چقدر به قلبش نیاز دارد و باز همسرش تقاضای او را رد میکرد و با بوسه ی خشکی بر پیشانی آقای بی نام قصه ی ما بحث را ختم میکرد. و اینگونه بود که هر شب ، آقای بی نام قصه ی ما راهش را میگرفت در حالی به رخت خواب میرفت که نمیدانست چه و چگونه احساسی باید داشته باشد. آخر بدون داشتن قلبش هیچ حسی واقعی نیست.

تا آنکه یک شب، ناگهان، ایده ای به فکر مرد بی نام قصه ی ما رسید. او دیگر میدانست چگونه قلبش را باز پس بگیرد و احساساتش را دوباره به دست آورد. او با خودش کمی فکر کرد و به این اندیشید که درست است که او همسرش را دوست میدارد ولی بدون داشتن قلبش هیچ وقت نمیتواند به این دوست داشتن ایمان داشته باشد و از آن مطمین باشد. این بود که آن شب، به جای آنکه آرام و بی احساس به رخت خواب برود، آرام و بی احساس به سمت همسرش رفت و او را به میان شعله های آتش شومینه ی سنگی خانه هل داد. همسرش در حالیکه شعله های آتش او را فرا گرفته بودند فریاد میزد و به او بد و بیراه میگفت ولی آقای بی نام قصه ی ما فقط نگاه میکرد ، ناتوان و نا مطمین از هر گونه احساسی نسبت به همسرش ، او نمیدانست چه باید بکند. صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد، تا آنکه سر انجام همسر آقای بی نام قصه ی ما سوخت و از او چیزی جز چند قطعه استخوان و یک کلید چیزی باقی نماند.

مرد با خود فکر کرد، هر چه باشد سرانجام قلبش دوباره از آن خودش شده و میتواند همه چیز را واقعا همان گونه که باید احساس کند. آرام کلید را برداشت و صندوقچه را باز کرد و قلبش را در دست گرفت و به او نگاه کرد ... و پس از چند لخظه آنرا درون سینه اش قرار داد و مننظر شد تا احساساتش به زندگیش باز گردند.

آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که او با دستان خودش تنها کسی را که در زندگی او را دوست داشته به آتش انداخته و سوزانده است. آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که برای به دست آوردن احساساتش و رسیدن به قلبش تنها ارمغانی که به دست آورده حسرت است و پشیمانی و ندامت .. و دوست داشتن همسری که دیگر ندارد.

آقای بی نام قصه ی ما ، در خانه خالی از عشق خانه اش، در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه، زانو زد و غمگین و تنها باقی زندگیش را با قلبی که هیچ گاه دیگر به دردش نمیخورد در سکوت به پایان برد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 174108


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
 
X
تبلیغات
رایتل